بازگشت مجدد سایت لبخند ها
سایت بیش از یک ماه بود که رسما تعطیل بود ( یعنی ایراد فنی داشت ) و من هم حوصله نداشتم درستش کنم ! آن هم موقعی که تازه داشت با آدرس جدید جا می افتاد!به هرحال اگر از همراهان همیشگی هستید از شما پروزش میخواهم و اگر تازه با این سایت آشنا شدید باید بگویم که خوش آمدید . سعی میکنم من بعد روزانه سایت را به روز کنم ! حد اقل برای مدتی ! انگار حوصله اش را دارم !
نوشته زیر به مناسبت بازگشایی سایت اه و البته هیچ ربطی به باگشایی سایت نداره ! فقط چون یه حس دلتنگ گونه برای نوشتن توی سایت داشتم نوشتم . توصیه نمیکنم بخونیدش!
گاهی نوشتنم میگیره ! گاهی جایی دارم که توش بنویسم گاهی جایی ندارم که توش بنویسم ، گاهی وقتش رو دارم که بنویسم گاهی وقتش رو ندارم که بنویسم ! گاهی میدونم که میخوام چی بنویسم گاهی هم (مثل همین الان ) خودم هم نمیدونم که چی مینویسم ! معمولا چرند نمینویسم ! معمولا بد هم نمینویسم ! معمولا چیزی برای گفتن دارم وقتی که شروع میکنم چیزی بنویسم . معمولا بهم میگن خوب مینویسی ، اما معمولا نمی نویسم !
وقتی شروع میکنم به نوشتن افکار هجوم می آرند ، سبکها حمله میکنند ، کلمه ها میتازند و تجسم تمام تصاویر از تمام افکارم مانند صحنه جنگ بی رحم و فداکار از نظرم میگذرند ! گاهی بعضی از بهترین ها را فدا میکنم ، گاهی برخی از پست ترینها را بالا میبرم . گاهی با انصاف داوری میکنم گاهی میگذارم هرکدام زورش چربید اسب بتازاند ! اما ایمان دارم ، با تمام وجود ایمان دارم من اسب نمیتازانم ! من اندیشه ها و سبک ها و واژه ها را نمیرانم ! آنها مرا هدایت میکنند ، ایمان دارم آنها را خدا هدایت میکند ! به همین دلیل میگویم همانقدر که نیچه صادقانه راست میگوید ، علی در حسین وارث آدم راست میگوید !
گاهی میخندانمت ، گاهی به فکر فرو میبرمت ، گاهی عشق را با تمام وجود به تو نشان میدهم ! گاهی درد های جامعه را برهنه میگویم ، گاهی دردهای خودم را ، کمتر مینویسم تا نوشته باشم ، مثل اکنون ! هرچه پیش آید خوش آید ! و همکنون که تصاویری را قربانی میکنم تا هیچ یک نباشد . تصاویری که هرکدام باقوه یک داستانند ، که هرکدام را شروع کنم تو تا پایان نوشته ام را خواهی خواند و بی شک لذت خواهی برد و تفکر خواهی کرد ولی قبل از آن باید آنچه تا به حال نوشتم را محو کنم . اکثرن هم همین کار را میکنم ! قدیم تر ها کاغذ بود ، پاره میکردم امروز به مدد تکنولوژی فقط با فشار سه تکمه همه چیز محو خواهد شد ، محو یعنی مثل سایه ای پشت مه ، یا مثل صورت زیبایی از پشت شیشهی ماشین در یک روز برفی .
راستی اولین بار کی عاشق شدی ؟ چند سالت بود ! من اولین بار که فهمیدم این جمله تو را تا آخر یک کتاب میکشاند تا بفهمی من اولین بار چطور عاشق شدم و فرجامش چه شد یکی از کلید های نوشتن را پیدا کردم ، اما به نظرم پوسیده آمد انگار ملیارد ها سال از عمرش میگذشت ، انگار هزاران نفر با این کلید جادویی قفل نوشتن را گشوده بودند ، انگار این کلید زنگاری را آلوده کرده بوند . نمیدانم چرا ! ولی گاهی طلاهم زنگ میزند ! راستی تا به حال با دیدن فقط یک چشم عاشق شدی ؟ من عاشق پیشه بودهام در تمام عمر! اما زیاد عشق بازی نکرده ام . بیشتر درد کشیدم ! از آن یک چشم میگفتم ! نمیدانم برایت پیش آماده فقط یک چشم را ببینی ؟ چشمی که از شکاف در تو را میبیند ؟ چشمی که زیباست ؟ همیشه فکر میکردم نقاشی دخترکی که فقط یک چشم آن پیداست چه مفهومی دارد و آن روز درک کردم ! آنروز که بادیدن چشم عاشق شدم ! مبهم بود مثل مه ، مثل یک سایه ، آن کلید زنگاری هم بود ولی بیشتر مبهم بود ! این را کلیدی میدانم از جنس لیتیم ! چرا درس نویسندگی میدهم ؟ نمیدانم !
گاهی خسته میشوم و دیگر نمینویسم ! تو هم خسته میشوی و دیگر نمیخوانی ! آنوقت چه اصراری است که بنویسم ، چه اصراری داری که بخوانی ؟ گاهی که نوشته های چند ماه پیشم را میخوانم قبطه میخورم که ای کاش میتوانستم اینطوی بنویسم ! گاهی که نوشته های تازه ام را میخوانم میخواهم فراموشش کنم .
گاهی تصمیم میگیرم که برایت بنویسم و گاهی آنقدر دیر میخوانی که دلی نمانده که بخواهی دلگرمی بدهی ! گاهی دلم میرود ، آنوقت یک دل جدید در می آورم ! یک دل تازه ، یک دلی که میتواند برایت بهترین ها را بنویسد ! گاهی امیدوار میشوم . گاهی از شدت امیدواری میدوم ، گاهی آنقدر میدوم که فکر میکنی میتوانم خورشید را بگیرم ولی خورشید که غروب میکند ، تمام توانم رفته است ! حتی نمیتوانم بخوابم مخصوصا اگر شب 14 ام ماه باشد !
نمیدانم چرا وقتی که میشنوی : "گاهی امواجت مرا به درون میکشد و در طوفان نفرین هایت میمیرم ، گاهی باهم مهربانیم ، اغلب چرت میزنم " فکر میکنی که چرند است !
ای کاش لااقل میتوانستی بنویسی !