 |
 |
 |
| |
|
» مطالب جدید سایت |
| بازدید ها : 244 |
- |
1 |
 |
 |
2 |
|
تاریخ : ۱۳۸۷ دهم دي
--------------
| بازدید ها : 1098 |
- |
15 |
 |
 |
5 |
|
تاریخ : ۱۳۸۷ سوم مرداد
--------------
| بازدید ها : 1115 |
- |
24 |
 |
 |
1 |
|
تاریخ : ۱۳۸۷ بيست و هفتم تير
--------------
| بازدید ها : 1669 |
- |
29 |
 |
 |
12 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ بيست و نهم بهمن
--------------
| بازدید ها : 848 |
- |
37 |
 |
 |
6 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ هفدهم بهمن
--------------
| بازدید ها : 724 |
- |
14 |
 |
 |
3 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ چهارم بهمن
--------------
| بازدید ها : 813 |
- |
34 |
 |
 |
1 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ هجدهم آذر
--------------
| بازدید ها : 1200 |
- |
25 |
 |
 |
3 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ سيزدهم آذر
--------------
| بازدید ها : 2929 |
- |
54 |
 |
 |
17 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ سيزدهم آذر
--------------
| بازدید ها : 1182 |
- |
12 |
 |
 |
12 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ دوازدهم آذر
--------------
| بازدید ها : 2625 |
- |
39 |
 |
 |
10 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ هفتم آذر
--------------
| بازدید ها : 1818 |
- |
91 |
 |
 |
9 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ چهارم آذر
--------------
| بازدید ها : 1158 |
- |
10 |
 |
 |
6 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ بيست و هفتم آبان
--------------
| بازدید ها : 1715 |
- |
19 |
 |
 |
3 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ بيست و پنجم آبان
--------------
| بازدید ها : 2049 |
- |
194 |
 |
 |
9 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ بيست و پنجم آبان
--------------
| بازدید ها : 820 |
- |
11 |
 |
 |
3 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ پانزدهم تير
--------------
| بازدید ها : 10448 |
- |
83 |
 |
 |
44 |
|
تاریخ : ۱۳۸۵ هفتم اسفند
--------------
| بازدید ها : 3103 |
- |
40 |
 |
 |
5 |
|
تاریخ : ۱۳۸۵ ششم اسفند
--------------
| بازدید ها : 556 |
- |
9 |
 |
 |
2 |
|
تاریخ : ۱۳۸۵ ششم اسفند
--------------
| بازدید ها : 1899 |
- |
6 |
 |
 |
5 |
|
تاریخ : ۱۳۸۵ بيست بهمن
--------------
|
| |
|
|
 |
 |
 |
|
سهراب سپهری
:
مرغ افسانه
پنجره ای در مرز شب و روز باز شد
و مرغ افسانه از آن بیرون پرید.
میان بیداری و خواب
پرتاب شده بود.
بیراههی فضا را پیمود،
چرخی زد
و كنار مردابی به زمین نشست.
تپش هایش با مرداب آمیخت،
مرداب كم كم زیبا شد.
گیاهی در آن رویید،
گیاهی تاریك و زیبا.
مرغ افسانه سینهی خود را شكافت:
تهی درونش شبیه گیاهی بود.
شكاف سینه اش را با پرها پوشاند.
وجودش تلخ شد:
خلوت شفافش كدر شده بود.
چرا آمد؟
از روی زمین پر كشید،
بیراهه ای را پیمود
و از پنجره ای به درون رفت.
مرد، آنجا بود.
انتظاری در رگ هایش صدا می كرد.
مرغ افسانه از پنجره فرود آمد،
سینهی او را شكافت
و به درون رفت.
او از شكاف سینه اش نگریست:
درونش تاریك و زیبا شده بود.
به روح خطا شباهت داشت.
شكاف سینه اش را با پیراهن خود پوشاند،
در فضا به پرواز آمد
و اتاق را در روشنی اضطراب تنها گذاشت.
مرغ افسانه بر بام گمشده ای نشسته بود.
وزشی بر تار و پودش گذشت:
گیاهی در خلوت درونش رویید،
از شكاف سینه اش سر بیرون كشید
و برگ هایش را در ته آسمان گم كرد.
زندگی اش در رگ های گیاه بالا می رفت.
اوجی صدایش می زد.
گیاه از شكاف سینه اش به درون رفت
و مرغ افسانه شكاف را با پرها پوشاند.
بال هایش را گشود
و خود را به بیراههی فضا سپرد.
گنبدی زیر نگاهش جان گرفت.
چرخی زد
و از در معبد به درون رفت.
فضا با روشنی بیرنگی پر بود.
برابر محراب
وهمی نوسان یافت:
از همهی لحظه های زندگی اش محرابی گذشته بود
و همهی رؤیاهایش در محرابی خاموش شده بود.
خودش را در مرز یك رؤیا دید.
به خاك افتاد.
لحظه ای در فراموشی ریخت.
سر برداشت:
محراب زیبا شده بود.
پرتویی در مرمر محراب دید
تاریك و زیبا.
ناشناسی خود را آشفته دید.
چرا آمد؟
بال هایش را گشود
و محراب را در خاموشی معبد رها كرد.
زن در جاده ای می رفت.
پیامی در سر راهش بود:
مرغی بر فراز سرش فرود آمد.
زن میان دو رؤیا عریان شد.
مرغ افسانه سینهی او را شكافت
و به درون رفت.
زن در فضا به پرواز آمد.
مرد در اتاقش بود.
انتظاری در رگ هایش صدا می كرد
و چشمانش از دهلیز یك رؤیا بیرون می خزید.
زنی از پنجره فرود آمد
تاریك و زیبا.
به روح خطا شباهت داشت.
مرد به چشمانش نگریست:
همهی خواب هایش در ته آنها جا مانده بود.
مرغ افسانه از شكاف سینهی زن بیرون پرید
و نگاهش به سایهی آنها افتاد.
گفتی سایه پردهی توری بود
كه روی وجودش افتاده بود.
چرا آمد؟
بال هایش را گشود
و اتاق را در بهت یك رؤیا گم كرد.
مرد تنها بود.
تصویری به دیوار اتاقش می كشید.
وجودش میان آغاز و انجامی در نوسان بود.
وزشی ناپیدا می گذشت:
تصویر كم كم زیبا می شد
و بر نوسان دردناكی پایان می داد.
مرغ افسانه آمده بود.
اتاق را خالی دید
و خودش را در جای دیگر یافت.
آیا تصویر
دامی نبود
كه همهی زندگی مرغ افسانه در آن افتاده بود؟
چرا آمد؟
بال هایش را گشود
و اتاق را در خندهی تصویر از یاد برد.
مرد در بستر خود خوابیده بود.
وجودش به مردابی شباهت داشت.
درختی در چشمانش روییده بود
و شاخ و برگش فضا را پر می كرد.
رگ های درخت
از زندگی گمشده ای پر بود.
بر شاخ درخت
مرغ افسانه نشسته بود.
از شكاف سینه اش به درون نگریست:
تهی درونش شبیه درختی بود.
شكاف سینه اش را با پرها پوش
|
|