۱۳۸۷ سه شنبه ۱۷ دي
خانه تمامی مقالات جک تصاویر خنده دار فروغ فرخزاد سهراب سپهری
 
» مطالب جدید سایت
   
بازدید ها : 244
- 1 2
تاریخ : ۱۳۸۷ دهم دي
--------------

بازدید ها : 1098
- 15 5
تاریخ : ۱۳۸۷ سوم مرداد
--------------

بازدید ها : 1115
- 24 1
تاریخ : ۱۳۸۷ بيست و هفتم تير
--------------

بازدید ها : 1669
- 29 12
تاریخ : ۱۳۸۶ بيست و نهم بهمن
--------------

بازدید ها : 848
- 37 6
تاریخ : ۱۳۸۶ هفدهم بهمن
--------------

بازدید ها : 724
- 14 3
تاریخ : ۱۳۸۶ چهارم بهمن
--------------

بازدید ها : 813
- 34 1
تاریخ : ۱۳۸۶ هجدهم آذر
--------------
دانلود موسیقی خارجی - Kelly Clarkson : My December :2007 : Free Download MP3

بازدید ها : 1200
- 25 3
تاریخ : ۱۳۸۶ سيزدهم آذر
--------------

بازدید ها : 2929
- 54 17
تاریخ : ۱۳۸۶ سيزدهم آذر
--------------

بازدید ها : 1182
- 12 12
تاریخ : ۱۳۸۶ دوازدهم آذر
--------------
دانلود موسیقی خارجی - evanescence : in the shadows : 2007 :Free Download MP3

بازدید ها : 2625
- 39 10
تاریخ : ۱۳۸۶ هفتم آذر
--------------

بازدید ها : 1818
- 91 9
تاریخ : ۱۳۸۶ چهارم آذر
--------------
دانلود فیلم - The Illusionist (اغواگر)

بازدید ها : 1158
- 10 6
تاریخ : ۱۳۸۶ بيست و هفتم آبان
--------------

بازدید ها : 1715
- 19 3
تاریخ : ۱۳۸۶ بيست و پنجم آبان
--------------

بازدید ها : 2049
- 194 9
تاریخ : ۱۳۸۶ بيست و پنجم آبان
--------------

بازدید ها : 820
- 11 3
تاریخ : ۱۳۸۶ پانزدهم تير
--------------

بازدید ها : 10448
- 83 44
تاریخ : ۱۳۸۵ هفتم اسفند
--------------

بازدید ها : 3103
- 40 5
تاریخ : ۱۳۸۵ ششم اسفند
--------------

بازدید ها : 556
- 9 2
تاریخ : ۱۳۸۵ ششم اسفند
--------------

بازدید ها : 1899
- 6 5
تاریخ : ۱۳۸۵ بيست بهمن
--------------
 
 

Skip Navigation Links
سهراب سپهری : مرغ افسانه

پنجره ای در مرز شب و روز باز شد

و مرغ افسانه از آن بیرون پرید.

میان بیداری و خواب

پرتاب شده بود.

بیراهه‌ی فضا را پیمود،

چرخی زد

و كنار مردابی به زمین نشست.

تپش هایش با مرداب آمیخت،

مرداب كم كم زیبا شد.

گیاهی در آن رویید،

گیاهی تاریك و زیبا.

مرغ افسانه سینه‌ی خود را شكافت:

تهی درونش شبیه گیاهی بود.

شكاف سینه اش را با پرها پوشاند.

وجودش تلخ شد:

خلوت شفافش كدر شده بود.

چرا آمد؟

از روی زمین پر كشید،

بیراهه ای را پیمود

و از پنجره ای به درون رفت.



مرد، آنجا بود.

انتظاری در رگ هایش صدا می كرد.

مرغ افسانه از پنجره فرود آمد،

سینه‌ی او را شكافت

و به درون رفت.

او از شكاف سینه اش نگریست:

درونش تاریك و زیبا شده بود.

به روح خطا شباهت داشت.

شكاف سینه اش را با پیراهن خود پوشاند،

در فضا به پرواز آمد

و اتاق را در روشنی اضطراب تنها گذاشت.



مرغ افسانه بر بام گمشده ای نشسته بود.

وزشی بر تار و پودش گذشت:

گیاهی در خلوت درونش رویید،

از شكاف سینه اش سر بیرون كشید

و برگ هایش را در ته آسمان گم كرد.

زندگی اش در رگ های گیاه بالا می رفت.

اوجی صدایش می زد.

گیاه از شكاف سینه اش به درون رفت

و مرغ افسانه شكاف را با پرها پوشاند.

بال هایش را گشود

و خود را به بیراهه‌ی فضا سپرد.



گنبدی زیر نگاهش جان گرفت.

چرخی زد

و از در معبد به درون رفت.

فضا با روشنی بیرنگی پر بود.

برابر محراب

وهمی نوسان یافت:

از همه‌ی لحظه های زندگی اش محرابی گذشته بود

و همه‌ی رؤیاهایش در محرابی خاموش شده بود.

خودش را در مرز یك رؤیا دید.

به خاك افتاد.

لحظه ای در فراموشی ریخت.

سر برداشت:

محراب زیبا شده بود.

پرتویی در مرمر محراب دید

تاریك و زیبا.

ناشناسی خود را آشفته دید.

چرا آمد؟

بال هایش را گشود

و محراب را در خاموشی معبد رها كرد.



زن در جاده ای می رفت.

پیامی در سر راهش بود:

مرغی بر فراز سرش فرود آمد.

زن میان دو رؤیا عریان شد.

مرغ افسانه سینه‌ی او را شكافت

و به درون رفت.

زن در فضا به پرواز آمد.



مرد در اتاقش بود.

انتظاری در رگ هایش صدا می كرد

و چشمانش از دهلیز یك رؤیا بیرون می خزید.

زنی از پنجره فرود آمد

تاریك و زیبا.

به روح خطا شباهت داشت.

مرد به چشمانش نگریست:

همه‌ی خواب هایش در ته آنها جا مانده بود.

مرغ افسانه از شكاف سینه‌ی زن بیرون پرید

و نگاهش به سایه‌ی آنها افتاد.

گفتی سایه پرده‌ی توری بود

كه روی وجودش افتاده بود.

چرا آمد؟

بال هایش را گشود

و اتاق را در بهت یك رؤیا گم كرد.



مرد تنها بود.

تصویری به دیوار اتاقش می كشید.

وجودش میان آغاز و انجامی در نوسان بود.

وزشی ناپیدا می گذشت:

تصویر كم كم زیبا می شد

و بر نوسان دردناكی پایان می داد.

مرغ افسانه آمده بود.

اتاق را خالی دید

و خودش را در جای دیگر یافت.

آیا تصویر

دامی نبود

كه همه‌ی زندگی مرغ افسانه در آن افتاده بود؟

چرا آمد؟

بال هایش را گشود

و اتاق را در خنده‌ی تصویر از یاد برد.



مرد در بستر خود خوابیده بود.

وجودش به مردابی شباهت داشت.

درختی در چشمانش روییده بود

و شاخ و برگش فضا را پر می كرد.

رگ های درخت

از زندگی گمشده ای پر بود.

بر شاخ درخت

مرغ افسانه نشسته بود.

از شكاف سینه اش به درون نگریست:

تهی درونش شبیه درختی بود.

شكاف سینه اش را با پرها پوش



 
» وضعیت
           Login
ورود به سایت
ثبت نام سریع
بازیافت کلمه عبور

ثبت نام کنید تا به بخش های بیشتری از سایت دسترسی پیدا کنید .
 
 
 
» محتوای سایت
  Skip Navigation Links.  
 
 
 
» اعلانات