 |
 |
 |
| |
|
» مطالب جدید سایت |
| بازدید ها : 239 |
- |
1 |
 |
 |
2 |
|
تاریخ : ۱۳۸۷ دهم دي
--------------
| بازدید ها : 1098 |
- |
15 |
 |
 |
5 |
|
تاریخ : ۱۳۸۷ سوم مرداد
--------------
| بازدید ها : 1113 |
- |
24 |
 |
 |
1 |
|
تاریخ : ۱۳۸۷ بيست و هفتم تير
--------------
| بازدید ها : 1669 |
- |
29 |
 |
 |
12 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ بيست و نهم بهمن
--------------
| بازدید ها : 847 |
- |
37 |
 |
 |
6 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ هفدهم بهمن
--------------
| بازدید ها : 724 |
- |
14 |
 |
 |
3 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ چهارم بهمن
--------------
| بازدید ها : 813 |
- |
34 |
 |
 |
1 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ هجدهم آذر
--------------
| بازدید ها : 1200 |
- |
25 |
 |
 |
3 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ سيزدهم آذر
--------------
| بازدید ها : 2929 |
- |
54 |
 |
 |
17 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ سيزدهم آذر
--------------
| بازدید ها : 1182 |
- |
12 |
 |
 |
12 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ دوازدهم آذر
--------------
| بازدید ها : 2624 |
- |
39 |
 |
 |
10 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ هفتم آذر
--------------
| بازدید ها : 1818 |
- |
91 |
 |
 |
9 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ چهارم آذر
--------------
| بازدید ها : 1158 |
- |
10 |
 |
 |
6 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ بيست و هفتم آبان
--------------
| بازدید ها : 1715 |
- |
19 |
 |
 |
3 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ بيست و پنجم آبان
--------------
| بازدید ها : 2049 |
- |
194 |
 |
 |
9 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ بيست و پنجم آبان
--------------
| بازدید ها : 819 |
- |
11 |
 |
 |
3 |
|
تاریخ : ۱۳۸۶ پانزدهم تير
--------------
| بازدید ها : 10442 |
- |
83 |
 |
 |
44 |
|
تاریخ : ۱۳۸۵ هفتم اسفند
--------------
| بازدید ها : 3103 |
- |
40 |
 |
 |
5 |
|
تاریخ : ۱۳۸۵ ششم اسفند
--------------
| بازدید ها : 556 |
- |
9 |
 |
 |
2 |
|
تاریخ : ۱۳۸۵ ششم اسفند
--------------
| بازدید ها : 1899 |
- |
6 |
 |
 |
5 |
|
تاریخ : ۱۳۸۵ بيست بهمن
--------------
|
| |
|
|
 |
 |
 |
|
سهراب سپهری
:
شاسوسا
كنار مشتی خاك
در دوردست خودم، تنها، نشسته ام.
نوسان ها خاك شد
و خاك ها از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت.
شبیه هیچ شده ای!
چهره ات را به سردی خاك بسپار.
اوج خودم را گم كرده ام.
می ترسم، از لحظهی بعد، و از این پنجره ای كه به روی احساسم گشوده شد.
برگی روی فراموشی دستم افتاد: برگ اقاقیا!
بوی ترانه ای گمشده می دهد، بوی لالایی كه روی چهرهی مادرم نوسان می كند.
از پنجره
غروب را به دیوار كودكی ام تماشا می كنم.
بیهوده بود، بیهوده بود.
این دیوار، روی درهای باغ سبز فرو ریخت.
زنجیر طلایی بازی ها، و دریچهی روشن قصه ها، زیر این آوار رفت.
آن طرف، سیاهی من پیداست:
روی بام گنبدی كاهگلی ایستاده ام، شبیه غمی.
و نگاهم را در بخار غروب ریخته ام.
روی این پله ها غمی، تنها، نشست.
در این دهلیزها انتظاری سرگردان بود.
«من» دیرین روی این شبكه های سبز سفالی خاموش شد.
در سایه ـ آفتاب این درخت اقاقیا، گرفتن خورشید را در
ترسی شیرین تماشا كرد.
خورشید، در پنجره می سوزد.
پنجره لبریز برگ ها شد.
با برگی لغزیدم.
پیوند رشته ها با من نیست.
من هوای خودم را می نوشم
و در دوردست خودم، تنها، نشسته ام.
انگشتم خاك ها را زیر و رو می كند
و تصویرها را بهم می پاشد، می لغزد، خوابش می برد.
تصویری می كشد، تصویری سبز: شاخه ها، برگ ها.
روی باغ های روشن پرواز می كنم.
چشمانم لبریز علف ها می شود
و تپش هایم با شاخ و برگ ها می آمیزد.
می پرم، می پرم.
روی دشتی دور افتاده
آفتاب، بال هایم را می سوزاند، و من در نفرت بیداری به خاك می افتم.
كسی روی خاكستر بالهایم راه می رود.
دستی روی پیشانی ام كشیده شد، من سایه شدم:
«شاسوسا» تو هستی؟
دیر كردی:
از لالایی كودكی، تا خیرگی این آفتاب،
انتظار ترا داشتم.
در شب سبز شبكه ها صدایت زدم، در سحر رودخانه،
در آفتاب مرمرها.
و در این عطش تاریكی صدایت می زنم: «شاسوسا»!
این دشت آفتابی را شب كن
تا من، راه گمشده را پیدا كنم، و در جا پای خودم
خاموش شوم.
«شاسوسا»، وزش سیاه و برهنه!
خاك زندگی ام را فراگیر.
لب هایش از سكوت بود.
انگشتش به هیچ سو لغزید.
ناگهان، طرح چهره اش از هم پاشید، و غبارش را باد برد.
روی علف های اشك آلود براه افتادم.
خوابی را میان این علف ها گم كرده ام.
دست هایم پر از بیهودگی جست و جوهاست.
«من» دیرین، تنها، در این دشت ها پرسه زد.
هنگامی كه مرد
رؤیای شبكه ها، و بوی اقاقیا میان انگشتانش بود.
روی غمی راه افتاده ام.
به شبی نزدیكم، سیاهی من پیداست:
در شب «آن روزها» فانوس گرفته ام.
درخت اقاقیا در روشنی فانوس ایستاده.
برگ هایش خوابیده اند، شبیه لالایی شده اند.
مادرم را می شنوم.
خورشید، با پنجره آمیخته.
زمزمهی مادرم به آهنگ جنبش برگ هاست.
گهواره ای نوسان می كند.
پشت این دیوار، كتیبه ای می تراشند.
می شنوی؟
میان دو لحظهی پوچ، در آمد و رفتم.
انگار دری به سردی خاك باز كردم:
گورستان به زندگی ام تابید.
بازی های كودكی ام، روی این سنگ های سیاه پلاسیدند.
سنگ ها را می شنوم: ابدیت غم.
كنار قبر، انتظار چه بیهوده است.
«شاسوسا» روی مرمر سیاهی روییده بود:
«شاسوسا» شبیه تاریك من!
به آفتاب آلوده ام.
تاریكم كن، تاریك تاریك، شب اندامت را در من ریز.
دستم را ببین: راه زندگی ام در تو خاموش می شود.
راهی در تهی، سفری به تاریكی:
صدای زنگ قافله را می شنوی؟
|
|